خرید بک لینک
فصل دومخانه‌ای از جمله‌هاروزی که وبلاگ ساخته شد، من هنوز نمی‌دانستم آدم‌ها می‌توانند پیش از آن‌که خانه‌ای داشته باشند، در کلمه‌ها با هم زندگی کنند. آن روزها وبلاگ برای من فقط یک صفحه بود؛ جایی در اینترنت، با یک آدرس، چند نوشته، رنگی ملایم، تصویری که بعدها بارها عوض شد، و عنوانی که قرار بود قصه‌ای را نگه دارد. من آن زمان هنوز نمی‌فهمیدم بعضی صفحه‌ها فقط صفحه نیستند. بعضی صفحه‌ها اتاق‌اند. بعضی‌ها انباری خاطره‌اند. بعضی‌ها پنجره‌اند. و بعضی‌ها، اگر آدم‌ها سال‌ها در آن‌ها بمانند، بعد از مدتی دیگر ا

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

فصل سومپنجشنبه‌هایی که تا همیشه بی‌تکرارندپنجشنبه‌ها برای ما فقط یک روز هفته نبودند. در تقویم، مثل همه‌ی روزهای دیگر بودند؛ بعد از چهارشنبه می‌آمدند و قبل از جمعه می‌رفتند. اما در زندگی ما، پنجشنبه‌ها کم‌کم از تقویم بیرون آمدند و تبدیل شدند به جایی برای زندگی کردن. نه زندگی دقیقاً واقعی، نه فقط قرار عاشقانه. چیزی عمیق‌تر میان این دو. انگار هفته با تمام شلوغی، کار، فاصله، پیام، نگرانی، سکوت‌های کوتاه و انتظارهای بلندش، خودش را جمع می‌کرد تا چند ساعت جا باز کند برای ما؛ برای دو نفری که هنوز خانه

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

فصل چهارمزندگی‌ای که خانه نداشت سال‌هایی بود که ما زندگی را زندگی می‌کردیم، بی‌آن‌که خانه‌ای داشته باشیم. این جمله شاید در نگاه اول تناقض داشته باشد، اما رابطه‌ی ما پر از همین تناقض‌ها بود. ما زیر یک سقف نبودیم، اما بسیاری از روزهایمان با هم معنا می‌گرفت. نام رسمی نداشتیم، اما در جان همدیگر جا داشتیم. خانواده‌ها هنوز همه‌ی درها را باز نکرده بودند، اما ما هر بار راهی پیدا می‌کردیم؛ با کافه، با ماشین، با تماس، با وبلاگ، با پیاده‌روی، با شوخی، با قهر، با برگشتن، با امیدی که گاهی آن‌قدر لاغر می‌شد ک

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

فصل پنجمکلیدی که دیر به دستت رسیداولین جاهایی که چند ساعت برای ما نقش خانه را بازی می‌کردند، چیزی در جانم روشن می‌کردند، هم می‌لرزاندند. روشن می‌شدم، چون قرار بود برای چند ساعت جهان بیرون پشت در بماند؛ نه میز کافه‌ای باشد که زمان را کوتاه کند، نه نگاه غریبه‌ای باشد که بدن آدم را جمع کند، نه خیابانی که مدام یادآوری کند باید برویم، نه خداحافظی‌ای که از همان لحظه‌ی سلام، مثل سایه کنارمان نشسته باشد. برای چند ساعت می‌شد خیال کرد دنیا بیرون از آن در، دست از سرمان برداشته است. می‌شد کمی آرام‌تر نفس کش

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

بستی تو تا بار سفر از خونه ی ما خاموش و سرد بی تو این کاشانه ی ما
رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل جای تو غم شد همدم و همخونه ی ما


هر جا میرم یادت همیشه هرگز ازم جدا نمیشه
هر چند که این سفر کوتاه اما دلم رضا نمیشه

تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش که دل امیدوارم به خیال او نشسته
شبی از درد فراغش رو به میخانه نمودم دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته
فقط آرزوم همین که تو از سفر بیایی نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

مثل هر شب وبلاگ رو باز کردم.نه اینکه دنبال خبر خاصی باشم. نه اینکه بخوام چیزی بنویسم. نه حتی با اون اضطراب قدیمی که قبلاً تا صفحه باز می‌شد، می‌ریخت توو قلبم. بیشتر شبیه آدمی بودم که هر شب از جلوی یک خونه‌ی قدیمی رد میشه؛ خونه‌ای که توو اون دیگه جایی نداره، ولی هنوز بلد نیست از کوچه‌اش رد نشه.موبایل دستم بود. اتاق ساکت بود. همون سکوت بعد از ساعت 12 شب. همون سکوتی که اولش انگار هیچ خبری تووش نیست، ولی کم‌کم صداهای قدیمی رو از اعماق وجودت بیرون می‌کشه.صفحه که باز شد، قبل از اینکه کلمات رو مفصل ب

برچسب: نویسنده: بنیامین رستمی تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:27

صفحه بندی